جولیا در آستانه نابینایی، پس از مرگ مشکوک خواهر دوقلویش سارا، به خانهاش بازمیگردد تا حقیقت را کشف کند. پلیس مرگ را خودکشی میداند اما جولیا مطمئن است قتلی در کار بوده. هرچه بیشتر تحقیق میکند، بیشتر در تاریکی فرو میرود؛ هم از نظر بینایی، هم از نظر روانی. سایهای نامرئی او را تعقیب میکند و مرز بین دیدن و ندیدن، واقعیت و توهم، محو میشود.